در فلق بود که پرسید سوار:
آسمان مکثی کرد...
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید...
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
ودرآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سربه در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل...
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 21:35  توسط نو بهار
|
براي زيستن، شهامت لازم است. يك دانهي نتركيده، داراي همان ويژگيهايي است كه جوانه هنگام شكستن پوستهاش دارد. با اين وجود، فقط زماني كه پوستهاش را ميشكند، ميتواند خود را به درون ماجراي زندگي پرتاب كند
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 16:58  توسط نو بهار
|
دل من بی تاب است .
شهر امّا در خواب .
نگرانم ... نگران
نگران تو و من ... نگران من و تو
نکند یاس که در باغچه ی تو بیدار است ،
دل من را چو دل مرده ی این شهر قلمداد کند .
نکند شاخه گل شب بویت ،
چو به دستم افتد ...
از غم دوری تو زرد شود .
نگرانم نکند ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 21:48  توسط نو بهار
|
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر 1389ساعت 20:39  توسط نو بهار
|
می ترسم که بگویم آسمان برایم پایین و زمین برایم تنگ است، شاید همه چیز بر وفق مرادم
نیست که این گونه دل گرفته ام! شاید مراد را گم کرده ام!
می ترسم که بگویم که بن بست زمینی رسیده ام و چشم به راه آسمانی دارم!
می ترسم که بعد از این همه آمد و رفت بگویم که ارتباطات انسانی روح خسته از این تکرارم را
آرامش نمی بخشند و صحبت با هیچ کس دلم را تسکین نیست!
می ترسم که بگویم گم کرده ای دارم که فقط گاهی یادش می کنم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 17:35  توسط نو بهار
|
بگذار هر روز برایت رویایی باشد در دست ، نه دوردست/
عشقی باشد در دل ، نه در سر/
و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 20:45  توسط نو بهار
|
گاه ساده ترین کلمات نیز از ذهنم می گریزند
و جز سلام یارایه گفتن هیچ حرفی را ندارم
و سکوت بیانگر حرفهایی می شود که سالیانیست گفتنش برایم آرزوست .
می گویند سکوت یعنی هیچ حرفی .
اما من می گویم سکوت یعنی فریاد . فریادی پر از احساس !
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 20:35  توسط نو بهار
|